شهادت سالار شهیدان

 آنگاه عمر بن سعد فریاد برآورد و به سپاه کوفه گفت: مادامى که حسین در کنار خیمه‏ها با اهل‌بیت خود مشغول وداع است بر او حمله کنید! که اگر از آنان فارغ شود شما را از هم به طورى پراکنده کند که میمنه از میسره باز شناخته نشود! پس بر آن حضرت حمله کرده و او را تیر باران نمودند به گونه‏اى که تیرها از میان طناب چادرها و خیمه‏ها مى‏گذشت و پیراهن بعضى از زنان را پاره مى‏کرد، پس امام علیه‏السلام بر سپاه دشمن حمله کرد و همانند شیرى خشمگین بر آنان تاخت در حالى که از هر طرف باران تیر مى‏بارید و آن بزرگوار سینه‏اش را سپر آن تیرها قرار مى‏داد.(1)
در این هنگام امام علیه‏السلام به سپاه کوفه فرمود: براى چه با من مقاتله مى‏کنید؟ آیا حقى را ترک کردم یا سنتى را تغییر داده‏ام؟ و یا شریعتى را تبدیل کرده‏ام؟!
آن جماعت پاسخ دادند: نه! ولى با تو قتال مى‏کنیم به خاطر کینه‏اى که از پدرت داریم! و آنچه با پدران و بزرگان ‏ما در روز بدر و حنین کرده است.(2)
چون امام علیه‏السلام این سخن را از آن گروه شنید به سختى گریست و بعد به طرف راست و چپ نگریست ولى کسى از انصارش را ندید مگر این که خاک بر پیشانى آنها نشسته و شهید شده بودند.(3)
سپس باز هم آن حضرت با دشمن مقاتله مى‏کرد تا این که شمر بن ذى الجوشن آمد و بین او و خیمه‏ها و اهل‌بیت آن حضرت حائل شد؛ امام علیه‏السلام بر سپاه کوفه فریاد زد و فرمود: واى بر شما اى پیروان آل ابى سفیان! اگر شما را دینى نیست و از روز معاد باکى ندارید لااقل در دنیا آزاده باشید، اگر از نژاد عرب هستید به حسب خود باز گردید!

امام علیه‏السلام ایستاد تا لحظه‏اى استراحت نماید در حالى که در اثر مبارزه و شدت گرما توانش کم شده بود، ناگاه سنگى بر پیشانى مبارکش اصابت کرد، پس لباس خود را گرفت که خون را از صورتش پاک نماید تیرى سه شعبه آهنین و مسموم بر سینه مبارکش - و بر اساس بعضى از روایات - بر قلب مبارک حضرتش نشست.
امام حسین علیه‏السلام فرمود: «بسم الله و بالله و على ملة رسول الله» و سر به سوى آسمان برداشت و گفت: خدایا! تو مى‏دانى اینان کسى را مى‏کشند که روى زمین فرزند پیامبرى جز او نیست؛ سپس تیر را گرفته از پشت بیرون آورد و خون همانند ناودان جارى شد، آنگاه دستش را زیر آن زخم گرفته، چون از خون لبریز شد به آسمان پاشید و از آن خون قطره‏اى باز نگشت، باز دست مبارکش را از خون پر کرده و بر صورت و محاسنش مالید و فرمود: همین گونه باشم تا جدم رسول خدا را ملاقات کنم و بگویم: اى رسول خدا! مرا این گروه کشتند.(4)

سپس باز هم آن حضرت با دشمن مقاتله مى‏کرد تا این که شمر بن ذى الجوشن آمد و بین او و خیمه‏ها و اهل‌بیت آن حضرت حائل شد(5)؛ امام علیه‏السلام بر سپاه کوفه فریاد زد و فرمود: واى بر شما اى پیروان آل ابى سفیان! اگر شما را دینى نیست و از روز معاد باکى ندارید لااقل در دنیا آزاده باشید، اگر از نژاد عرب هستید به حسب خود باز گردید!
شمر ندا کرد: چه مى‏گوئى اى پسر فاطمه ؟!
امام علیه‏السلام فرمود: من با شما مقاتله مى‏کنم و شما با من جنگ دارید، زنان را گناهى نیست، به این گروه تجاوزگر خود سفارش کن تا زنده هستم متعرض حرم من نشوند.
شمر گفت: این چنین خواهیم کرد اى پسر فاطمه!
آنگاه رو به لشکرش کرده و فریاد زد: از حرم و سراپرده این مرد دور شوید و آهنگ خود او کنید! که به جان خودم سوگند او کفو کریمى است!
پس سپاه کوفه با سلاح متوجه آن حضرت گردیده و آن بزرگوار بر آنها حمله مى‏کرد و آنان بر آن حضرت یورش مى‏بردند و در آن حال در طلب جرعه‏اى آب بود که نیافت تا هفتاد و دو زخم بر بدنش وارد شد.(6)
و گفته‏اند: آنقدر تیر بر بدن مبارکش اصابت کرده بود که زره آن حضرت همانند خار پشت پر از تیر بود، و تمام این تیرها در قسمت جلو و پیش روى آن حضرت بود.(7)
پس مدتى نسبتاً طولانى از روز سپرى شد و مردم از کشتن آن حضرت پرهیز کرده و هر کدام این کار را به دیگرى واگذار مى‏نمودند، در این هنگام شمر فریاد زد: واى بر شما! مادرتان در عزایتان بگرید! چه انتظارى دارید؟ او را بکشید. پس از هر جانب به او حمله ور شدند.(8)
بعضى نوشته‏اند که: امام حسین علیه‏السلام سه ساعت از روز روى زمین افتاده بود و به آسمان نظر مى‏کرد و مى‏گفت: «صبراً على قضائک، لا معبود سواک، یا غیاث المستغثین»، پس چهل نفر از لشکر به سوى امام شتافتند تا سر از بدنش جدا سازند و عمر بن سعد مى‏گفت: در کشتن او شتاب کنید.
امام صادق علیه‏السلام به زراره فرمود: اى زراره! آسمان چهل روز بر حسین علیه‏السلام خون گریست و زمین چهل روز به سیاهى گریست و خورشید تا چهل روز به گرفتگى و سرخى گریست و کوه‌ها از هم پاشید و فرو ریخت و دریاها متلاطم گشت.
شبث بن ربعى در حالى که شمشیر در دست داشت نزدیک امام آمد که سر از تن آن بزرگوار جدا نماید، آن حضرت نظرى به او نمود که او شمشیر را رها کرده و در حالى که فریاد مى‏زد فرار کرد.(9)

و چون امر بر حسین سخت شد سر به سوى آسمان برداشت و گفت:
"اللهم متعالى المکان عظیم الجبروت شدید المحال غنى عن الخلائق عریض الکبریأ قادر على ما تشأ قریب الرحمة صادق الوعد سابغ النعمة حسن البلأ قریب اذا دعیت محیط بما خلقت قابل التوبة لمن تاب الیک قادر على ما اردت تدرک ما طلبت شکور اذا شکرت ذکور اذا ذکرت ادعوک محتاجاً و ارغب الیک فقیراً و افزع الیک خائفاً و ابکى مکروباً و استعین بک ضعیفا و اتوکل علیک کافیاً اللهم احکم بیننا و بین قومنا فانهم غرونا و خذلونا و غدروا بنا و نحن عترة نبیک و ولد حبیبک محمد صلى اللّه علیه و آله و سلم الذى اصطفیته بالرسالة و ائتمنته على الوحى فاجعل لنا من امرنا فرجاً و مخرجاً یا ارحم الراحمین."(10)
اى خداى بلند مرتبه و داراى قدرت و سلطنتى عظیم و تدبیر و عقابى شدید، بى نیاز از خلائق و داراى کبریائى پهناور و گسترده و بر هر چه خواهى قدرت دارى، رحمت تو قریب و به وعده خود عمل خواهى کرد، نعمت تو تمام و بلاى تو نیکو، چون خوانده شوى نزدیک و بر مخلوقات احاطه داشته و توبه تائب را مى‏پذیرى، بر هر چه اراده کنى نیرومند و بر آنچه خواهى کنى توانا، چون تو را سپاس گویند سپاس جزا دهى و چون تو را یاد کنند یادشان کنى، تو را مى‏خوانم در حالى که محتاجم، و رغبت به سوى تو دارم در حالى که فقیرم، به تو پناه مى‏برم در هراس و ترس و مى‏گریم در سختی‌ها، و از تو کمک مى‏گیرم در حال ضعف، و بر تو توکل مى‏کنم و مرا کافى است. خدایا بین ما و قوم ما تو حکم فرما، اینان ما را فریفته و ما را تنها گذاشتند و با ما غدر نمودند و ما عترت پیامبر توایم فرزند حبیب تو محمد که او را به رسالت برگزیدى و او را امین وحى خود قرار دادى، پس براى ما قرار ده از امر ما فرج و گشایشى اى مهربان‌ترین مهربانان.

امام علیه‏السلام در آخرین لحظات عمر شریفش با خدا راز و نیاز نموده با این جملات مناجات مى‏کرد:
"صبراً على قضائک یا رب، لا اله سواک یا غیاث المستغیثین مالى ربُّ سواک ولا معبود غیرک، صبراً على حلمک یا غیاث من لا غیاث له یا دائماً لا نفاد له یا محیى الموتى یا قائماً على کل نفس بما کسبت، احکم بینى و بینهم و انت خیر الحاکمین."(11)
بر قضا و حکم تو اى خدا صبر پیشه سازم، خدایى به جز تو نیست! اى فریادرس استغاثه کنندگان! پروردگارى براى من غیر تو نیست و معبودى به جز تو ندارم، بر حکم تو صبر مى‏کنم اى فریادرس کسى که جز تو فریادرسى ندارد و اى کسى که ابدى و دائمى هستى و مردگان را زنده مى‏کنى، اى آگاه و شاهد و ناظر بر تمام کردار و افعال مخلوق خود! تو در میان من و این گروه حکم کن که تو بهترین حکم کنندگانى.

هنگامى که در اثر کثرت جراحات و تشنگى ضعف بر آن بزرگوار مستولى گردید، شمر فریاد زد: چرا منتظر هستید؟ حسین جراحات زیادى برداشته و نیزه‏ها او را از پاى درآورده است، از هر طرف بر او حمله کنید، مادرانتان در عزاى شما بگرید!
پس از هر طرف بر او حمله‌ور شدند، حصین بن تمیم تیرى بر دهان آن حضرت زد و ابو ایوب غنوى تیرى بر حلق نازنینش و زرعه بن شریک ضربه‌اى بر کتف امام وارد ساخت و سنان بن انس نیزه‏اى به سنیه مبارک آن حضرت زد و صالح بن وهب نیزه‏اى بر پهلوى آن بزرگوار وارد کرد که آن حضرت بر گونه راست روى زمین افتاد، آنگاه آن حضرت نشست و تیر را از حلق شریفش به در آورد، در این حال عمر بن سعد به امام نزدیک شد.(12)

زینب کبرى از خیمه بیرون آمد و فریاد مى‏زد: وا اخاه! وا سیداه! وا اهل بیتاه! اى کاش آسمان بر زمین سقوط مى‏کرد و اى کاش کوه‌ها خرد و پراکنده بر هامون مى‏ریخت.(13) پس بر عمر بن سعد فریاد زد: واى بر تو! ابو عبدالله را مى‏کشند و تو تماشا مى‏کنى؟ او هیچ جوابى نداد! زینب فریاد برآورد و گفت: واى بر شما! آیا در میان شما مسلمانى نیست؟ باز هیچ کس پاسخى نداد.(14)
و بعضى نقل کرده‏اند که: عمر بن سعد اشکش جارى گردید ولى صورتش را از زینب برگرداند.(15)

هلال مى‏گوید: ما با اصحاب عمر بن سعد ایستاده بودیم که ناگهان دیدیم کسى فریاد مى‏زد: اى امیر! بشارت که اینک شمر حسین را به قتل رساند!
هلال مى‏گوید: من میان دو صف آمدم و جان دادن امام را تماشا مى‏کردم! به خدا قسم هیچ کشته به خون آغشته‏اى را نیکوتر و درخشنده روى‏تر از او ندیدم. نور چهره و زیبائى هیئت او اندیشه قتل وى را از یاد من برد و در آن حال شربتى از آب مى‏خواست، شنیدم مردى مى‏گفت: هرگز آب نخورى تا بر آتش درآئى و از حمیم آن بنوشى.
و امام را شنیدم در پاسخ مى‏فرمود: من نزد جدم مى‏روم و در بهشت در کنار او خواهم بود و از آب گوارا بنوشم و از آنچه شما با من کردید به او شکایت کنم. پس همه جماعت در غضب شدند که گوئى خداوند در دل آنها رحمت نیافریده بود و من گفتم: به خدا قسم دیگر در هیچ کار با شما شریک نشوم!(16)
هنگامى که در اثر کثرت جراحات و تشنگى ضعف بر آن امام مستولى گردید، شمر فریاد زد: چرا منتظر هستید؟ حسین جراحات زیادى برداشته و نیزه‏ها او را از پاى درآورده است، از هر طرف بر او حمله کنید، مادرانتان در عزاى شما بگرید! پس از هر طرف بر او حمله‌ور شدند، حصین بن تمیم تیرى بر دهان آن حضرت زد و ابو ایوب غنوى تیرى بر حلق نازنینش و زرعه بن شریک ضربه‌اى بر کتف امام وارد ساخت و سنان بن انس نیزه‏اى به سنیه مبارک آن حضرت زد و صالح بن وهب نیزه‏اى بر پهلوى آن بزرگوار وارد کرد که آن حضرت بر گونه راست روى زمین افتاد، آنگاه آن حضرت نشست و تیر را از حلق شریفش به در آورد، در این حال عمر بن سعد به امام نزدیک شد.

پس زمانى گذشت هر کس که نزدیک آن بزرگوار مى‏شد و کشتن امام براى او ممکن بود، باز مى‏گشت و کراهت داشت که آن حضرت را به قتل برساند، سپس شخصى که او را مالک بن نمیر کندى مى‏گفتند و او مردى شقى و بى‌باک بود نزدیک امام آمد و شمشیرى بر سر آن بزرگوار زد که برنس(عمامه) را قطع کرده و به سر مبارک آن حضرت رسید که خون جارى گردید. امام حسین علیه‏السلام آن برنس را انداخت و کلاهى را طلب کرد و بر سر گذاشت و به آن مرد فرمود: هرگز با آن دست غذا و آب نخورى و خدا تو را با ظالمان محشور گرداند! آن مرد کندى برنس امام را برداشت و بعد از آن همیشه در فقر و مسکنت به سر مى‏برد و دستانش مانند آدم‌هاى شل، از کار افتاد.(17)
و چون آن بزرگوار از اسب به روى زمین فرود آمد خواست بر جانب راست بخوابد از کثرت جراحات ممکن نشد سپس بر پهلوى چپ خواست بخوابد اما نشد پس مقدارى از رمل و خاک را گرد آورد و همانند بالشى درست کرده و سر بر آن نهاد و سپاه کوفه در حیرت بودند که او در چه حالتى است؟ بعضى مى‏گفتند: او از دنیا رفته است و بعضى گفتند: توان جنگ کردن ندارد.(18)

عمر بن سعد به مردى که در طرف راست او بود گفت: واى بر تو! پیاده شو و او را به قتل برسان، خولى بن یزید سرعت کرده تا سر امام را جدا سازد، سنان بن انس نخعى لعنة الله پیاده شد و با شمشیر بر گلوى شریف آن حضرت مى‏زد و مى‏گفت: والله! من سر تو را جدا مى‏کنم و مى‏دانم تو پسر رسول خدا هستى و پدر و مادرت بهترین مردم است، سپس سر مقدس آن بزرگوار را از بدن جدا کرد.(19)

1- «شمر بن ذى الجوشن» ابن عبدالبر از خلیفة بن خیاط نقل کرده است: آن کسى که امام حسین را به قتل رساند شمر بن ذى الجوشن است و امیر لشکر عمر بن سعد بوده است(20)، و نوشته است که: شمر در خشم شد و روى سینه مبارک امام نشست و محاسن آن بزرگوار را گرفت، چون خواست امام را به قتل برساند امام لبخندى زد و فرمود: آیا مرا مى‏کشى و مى‏دانى من کیستم؟
شمر گفت: تو را خوب مى‏شناسم، مادرت فاطمه زهرا و پدرت على مرتضى و جدت محمد مصطفى است، تو را مى‏کشم و باکى ندارم!! پس امام را با دوازده ضربه شمشیر به شهادت رساند و سر مبارک آن حضرت را جدا کرد.(21)
2- «سنا بن انس نخعى» او به خولى گفت: سر حسین را از بدن جدا کن، خولى چون خواست چنین کند فتورى در او پیدا شد و لرزه بر اندامش افتاد، سنان او را گفت: «فِتّ اللّه عَضُدک!»؛ «خدا بازویت را سست گرداند از چه مى‏لرزى؟» پس خود پیاده گشت و سر امام را جدا ساخته و او را به دست خولى داد!(22)
3- «خولى بن یزید» او بر امام یورش برد و سر مقدس آن بزرگوار را جدا نمود و نزد عبیدالله بن زیاد برد و گفت: اوقر رکابى فضة و ذهبا انى قتلت الملک المحجبا قتلت خیرالناس اما و ابا و خیرهم ان ینسبون نسبا.(23) و (24)

چون امام علیه‏السلام به شهادت رسید ملائکه آسمان به شیون آمدند و گفتند: پروردگارا! این حسین برگزیده تو و فرزند پیامبر توست. پس خداوند عزوجل تمثال حضرت قائم علیه‏السلام را براى ملائکه ظاهر گردانید و فرمود: به وسیله این قائم از خون حسین انتقام خواهم گرفت.(25)
و گفته‏اند: آنقدر تیر بر بدن مبارکش اصابت کرده بود که زره آن حضرت همانند خار پشت پر از تیر بود، و تمام این تیرها در قسمت جلو و پیش روى آن حضرت بود.

راوى مى‏گوید: کنیزى از ناحیه خیام امام حسین علیه‏السلام بیرون آمد، مردى به او گفت: یا امة الله! مولاى تو کشته شده است.
آن کنیز مى‏گوید: من با سرعت به سوى بانوى خود به حرم بازگشتم و فریاد زدم و زنان حرم نیز بپاخاسته و همراه من فریاد زدند.(26)
همه از خیمه‏ها بیرون دویدند ولى سالار زینب را ندیدند.

سوید بن مطاع در میان شهدا در اثر جراحات زیاد افتاده بود (ظاهرا او در حمله اول در اثر تیرهاى دشمن روى زمین افتاده و از هوش رفته بود) وقتى به هوش آمد شنید که مى‏گویند: قتل الحسین! «حسین کشته شد» در خود احساس سبکى کرد که مى‏تواند برخیزد و با او حربه‏اى بود و شمشیر او را گرفته بودند، پس با همان حربه ساعتى با دشمن مقاتله کرد تا او را عروة بن بطان و زید بن رقاد به قتل رسانیدند و او آخرین نفر از اصحاب امام حسین بود که شهید گردید.(27)

پس اسب آن حضرت شیهه کشان و گریان به جانب خیمه‏ها شتافت در حالى که پیشانى خود را به خون امام علیه‏السلام آغشته نموده بود.(28) و از امام باقر علیه‏السلام نقل شده است که اسب مى‏گفت «الظلمیة الظلیمة من امة قتلت ابن بنت نبیها»؛ «واى از ستم امتى که فرزند دختر پیامبر خود را کشتند» و با همان فریاد رو به خیمه‏ها آورد.(29)
و در زیارت ناحیه آمده است:
"فلما رأین النّسأ جوادک مَخزیّاً و نظرن سرجک علیه ملویّاً برزن من الخُدور ناشرات الشُّعور على الخدود لا طمات الوجوه سافراتٌ و بالعویل داعیات و بعد العزّ مُذلّلات و الى مصرعک مُبادرات، و الشّمر جالس على صدرک و مولغ سیفه على نحرک قابض على شیبتک بیده ذابح لک بمهنّده."(30)
پس چون بانوان حرم اسب تو را با آن هیئت و بدون سوار مشاهده نمودند که زینش واژگون و یالش پر از خون است از خیمه‏ها بیرون آمدند در حالى که موهاى خود را پریشان و بر صورت خود سیلى مى‏زدند و نقاب از چهره‏ها مى‏افکندند و به صداى بلند شیون مى‏کردند و به سوى قتلگاه مى‏شتافتند. در همان حال شمر ملعون بر سینه مبارکت نشسته بود و محاسن شریفت را در یک دست گرفته و با دست دیگر با خنجر سر از بدنت جدا مى‏کرد.

پس از شهادت آن بزرگوار، سپاه کوفه سه تکبیر گفتند! زمین به سختى لرزید و شرق و غرب تاریک شد و مردم را زلزله و برق فرو گرفت و آسمان خون بارید و هاتفى از آسمان ندا کرد که: به خدا سوگند امام فرزند امام و برادر امام و پدر امامان، حسین بن على کشته شد.(31)
رواى گفت: در آن وقت غبار شدید توأم با تاریکى و طوفان سرخى که امکان دیدن نبود آسمان را فرا گرفت که آن گروه گمان کردند عذاب بر آنها نازل گردیده و ساعت‌ها ادامه داشت.(32)
امام صادق علیه‏السلام به زراره فرمود: اى زراره! آسمان چهل روز بر حسین علیه‏السلام خون گریست و زمین چهل روز به سیاهى گریست و خورشید تا چهل روز به گرفتگى و سرخى گریست و کوه‌ها از هم پاشید و فرو ریخت و دریاها متلاطم گشت.(33)
داودبن فرقد از امام صادق علیه‏السلام نقل کرده است که حضرت فرمود: چون حسین بن على علیه‏السلام شهید شد آسمان نیلگون گردید تا یک سال؛ سپس فرمود: آسمان و زمین بر حسین بن على علیه‏السلام یک سال گریست و بر یحیى بن زکریا نیز گریسته بود، و سرخى آسمان همان گریه آن است.(34)
در «اثبات الوصیه» مسعودى آمده است: روایت شده است که آسمان چهارده روز بر حسین علیه‏السلام گریست؛ سؤال شد که: علامت گریه آسمان چه بوده است؟ در پاسخ گفتند: خورشید در میان سرخى طلوع و غروب مى‏کرد.(35)
و سیوطى نقل مى‏کند که: چون حسین بن على کشته شد تا هفت روز نور خورشید بر دیوارها زرد رنگ بود و بعضى از کواکب با بعضى دیگر برخورد کردند، و روز عاشورا که آن حضرت شهید شد خورشید گرفت و آفاق آسمان تا شش ماه سرخ گونه بود.(36)
خلاد مى‏گوید: بعد از شهادت حسین علیه‏السلام تا مدتى خورشید چون طلوع مى‏کرد بر دیوارها و ساختمان‌ها صبح و عصر آثار سرخى به چشم مى‏خورد و مردم هر سنگى را بر مى‏داشتند زیر آن خون تازه بود!
ابو قبیل مى‏گوید: چون حسین علیه‏السلام کشته شد خورشید آن چنان گرفت که ستارگان نیمه روز ظاهر گردیدند تا این که ما گمان کردیم قیامت برپا شده است.(37)
و در صواعق ابن حجر از ترمذى نقل کرده است: ام سلمه پیامبر را در خواب دید در حالى که بر چهره و سرش غبار و گرد نشسته و مى‏گریست، علت آن را پرسید، پیامبر فرمود: هم اکنون حسین را کشتند.(38)
از امام صادق علیه السلام روایت شده است که: چون حسین بن على را به شمشیر زدند و از اسب افتاد و مردم براى جدا کردن سر مبارک او شتاب کردند، از عرش منادى فریاد زد: اى امتى که بعد از پیامبر خود متحیر و گمراه شده‏اید! خداوند شما را به اضحى و فطر موفق ندارد.(39)
مردم مدینه شامگاه آن روز که حسین علیه‏السلام کشته شد هاتفى را شنیدند که مى‏گفت:
مسح الرسول جبین هفله بریق فى الخدود ابواه من علیا قریش و جدُّه خیر الجدود.(40) و (41)
پاورقى‌ها:
1- مقتل الحسین مقرم، 277.
2- الامام الحسین و اصحابه، 306.
3- ذریعة النجاة، 134.
4- بحار الانوار، 45/53.
5- مثیر الاحزان، 72.
6- الملهوف 50 ؛ بحار الانوار 45/51.
7- مناقب ابن شهر آشوب، 4/111.
8- کامل ابن اثیر 4/78.
9- تظلم الزهرأ 211.
10- مقتل الحسین مقرم ،282.
11- مقتل الحسین مقرم، 283.
12- بحار الانوار 45/55.
13- الملهوف 51 / کامل ابن اثیر 4/78.
14- ارشاد شیخ مفید 1/112.
15- کامل ابن اثیر 4/78.
16- نفس المهموم، 366.
17- انساب الاشراف، 3/203.
18- المفید فى ذکرى السبط الشهید، 123.
19- الملهوف، 52.
20- الاستیعاب 1/395 / ابصار العین 14.
21- بحار الانوار 45/56.
22- کامل ابن اثیر 4/78 / انساب الاشراف 3/203.
23- «رکاب مرا از طلا و نقره لبریز کن، من پادشاه بزرگى را به قتل رساندم، بهترین مردم را از نظر مادر و پدر کشتم و بهترین مردم از نظر نژاد و نسب را.»
24- الاستیعاب 1/393/ کشف الغمه 2/51/ مناقب ابن شهر آشوب 4/111. و برخى، اقوال دیگرى را در رابطه با قاتل آن حضرت ذکر کرده‏اند که چون اقوال نادرى است از ذکر آنها خوددارى شد. (الامام الحسین و اصحابه، 315).
25- کافى، 1/456.
26- الملهوف، 55.
27- کامل ابن اثیر 4/79 / انساب الاشراف 3/204.
28- الفتوح، 5/220.
29- مقتل الحسین، 283.
30- زیارت ناحیه، بحار الانوار 98/317.
31- ذریعة النجاة، 147.
32- الملهوف، 53.
33- بحار الانوار، 45/206.
34- بحار الانوار، 45/210.
35- اثبات الوصیة، 167.
36- تاریخ الخلفا، 207.
37- مختصر تاریخ ابن عساکر، 7/149.
38- الامام الحسین و اصحابه، 336.
39- علل الشرایع، 2/76.
40- «پیامبر دست به پیشانى خود گرفته، و اشک بر گونه‌هایش جارى است؛ پدر و مادر حسین از برجستگان قریش هستند، و جد او بهترین اجداد است.»
41- البد و التاریخ، 6/13.